درتمام مدت چندسال درس خوندنم که باید ازاون اتوبوس استفاده کنم همیشه بعد ازایستگاه دوم نزدیک میدان ، مردی میدیدم ، که تعدادی سه تارکنارش بود، گاهی حتی باران هم میبارید،چهره اش شبیه کیوان ساکت بود
مرد سه تار فروش ، که شاید ساخته ها دست خودش رو میفروخت، نمیدانم همیشه درذهنم این سوال وصدها سوال بی جواب دیگه پیدامیشد، گاهی بقیه راه رو صرف جواب دادن به این سوالها میکردم.
همیشه دوست داشتم ازاتوبوس پیاده شم وازش درباره این سه تارها بپرسم ، شاید حتی یکی بخرم کی میدونه ؟ شاید یه روز یاد میگرفتم!
اما هیچوقت نشد من تنبل تر ازاین حرفام هم اینکه خب پیاده شم باید باز منتظربمونم تا باز اتوبوس از اون مکان رد بشه.
الان که فکرمیکنم واقعا حسرت میخورم چرا یه بارحتی این را امتحان نکردم.
درتمام اون مدت شاید سه بار نهایتش او را دیده باشم ولی فکرمیکنم این خاطره هیچوقت فراموش نشه
کوچه بی نام ...
ما را در سایت کوچه بی نام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 34